قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

1130

تاريخ الفي ( فارسى )

شيخ مفيد در ارشاد آورده كه در زمان حكومت بنى اميّه در جميع بلاد آن امر شايع بود ، الّا در چهار شهر : استرآباد ، سبزوار ، قم ، و كاشان ؛ كه اهالى آن شهرها قبول اين معنى نكرده هر سالى ، به طريق جزيه ، مالى معين مىدادند . القصّه ؛ چون نوبت حكومت به عمر بن عبد العزيز رسيد درصدد اين شد كه اين امر شنيع را رفع نمايد ، امّا چون اصرار بنى اميّه را بر ارتكاب اين امر چنان ديد كه به مجرّد آن كلمه كه در باب نصيحت مسلمة بن عبد الملك و منع او از اسراف از امير المؤمنين على نقل كرده بود شورشى در ميان افتاده شروع در خبث او كردند ، بنابراين عمر بن عبد العزيز در اين باب متأمّل و متفكّر مىبود تا آنكه رأيش بر آن قرار گرفت كه يكى از اطبّاى يهود در مجلسى كه اكابر و اعيان بنى اميه و معارف و مشاهير شام حاضر بودند به تعليم عمر بن عبد العزيز دختر او را خواستگارى نمود . عمر گفت : اى حكيم ، اين مواصلت به هيچ گونه ميسّر نمىشود ؛ چرا كه ما مسلمانان‌ايم و تو يهود و در شرع ما در تزويج اتّحاد ملّت شرط است . طبيب در جواب گفت : چگونه پيغمبر شما دختر خود به علىّ بن ابى طالب داد ؟ عمر گفت : على يكى از عظماى ملّت محمّدى بود . طيب گفت : پس چرا او را لعنت مىكنيد ؟ عمر روى به حاضران مجلس آورده گفت : جواب او بگوييد . همه ساكت شدند . پس آن جناب نهى كرد كه ديگر هيچ كس زبان به ناشايستهء امير المؤمنين على ، عليه السّلام ، نگشايد . « 1 » در كتاب مناقب العترة الطاهره از عمر عبد العزيز منقول است كه مىگفت : در مدينه پيش عبيد اللّه بن عبد اللّه بن عتبة بن مسعود به تحصيل علم مشغول بودم . به سمع او رسانيده بودند كه من سبّ على مىكنم . روزى به نزد او رفتم . به اداء نماز مشغول بود . چون از نماز فارغ شد از من پرسيد : اى پسر عبد العزيز از كجا بر تو ظاهر شده كه حقّ سبحانه و تعالى بعد از آنكه چندين آيات قرآنى در مدح علىّ بن ابى طالب فروفرستاده و پيغمبر ، صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ، در حقّ او گفته « اللّهمّ آتنى باحبّ خلقك اليك يأكل معى هذا الطّائر . . . » الى اخر حديث ، با او در مقام غضب و انتقام است ؟ گفتم : من به اين قائل نيستم كه حقّ سبحانه و تعالى با على در مقام غضب است . گفت : پس چرا نسبت به آن جناب سخنان ناشايسته مىگويى ؟ پس من متنبه شده عذرخواهى نمودم و دست در عروة الوثقى توبه و انابه زده به خداى عزّ و جلّ بازگشتم

--> ( 1 ) . سبّ بنى اميّه در حقّ حضرت على ( ع ) غير از آنكه مقام و عظمت آن حضرت را بالا برد نتيجهء ديگرى نداد . در اين موضوع روايتى در عيون الاخبار ( ج 2 ، جزء رابع ، ص 18 ) آمده كه عينا آورده مىشود : « تنقّص ابن لعامر بن عبد اللّه بن الزبير ، علىّ بن ابى طالب عليه السّلام ، فقال له أبوه : لا تتنقّصه يا بنىّ ، فانّ بنى مروان ما زالوا يشتمونه ستّين سنة فلم يزد اللّه الا رفعته » . يعنى : فرزند عامر بن عبد الله بن زبير از على بن ابى طالب ( ع ) عيبجويى مىكرد . پدرش او را گفت : فرزندم ! از او عيبجويى مكن ، مروانيان شصت سال پياپى او را دشنام گفتند اما خداوند جز بر بلندى مرتبهء او نيفزود ؛ - تعليقات و حواشى استاد حسن قاضى طباطبايى بر تجارب السلف ، ص 47 . - و .